شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

"...ن والقلم و ما یسطرون"

سلام
من بهارم
متولد روزهایی که بوی فرا رسیدن بهار همه جا را پر کرده است
روزهای پر جنب و جوش
پر از سرزندگی
پر از حس تازگی...
سعی میکنم به همان طراوت و شادابی باشم

توی زندگیم روزهای تلخ زیادی داشتم ولی نیومدم اینجا از روزای تلخم بگم ، بخاطر همه سختیهایی که داشتم و بهم کمک کرد تا قویتر بشم خدا رو شکر میکنم ، من و دنیا چیزی به هم بدهکار نیستیم ، تمام بدی هاش رو حلال کردم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

جام جهانی چشمهات...

زندگی ام از چشمانت آغاز شد، من بودم و تو بودی و چشمانت، مگر میشود بود و نفس کشید و چشمانت را نداشت، مگر میشود از زندگی سیر شد و آرزوی مرگ کرد و با دیدن چشمانت برنگشت و عاشق تمام دنیا نشد،

آه عشقم،

هرگز نخواهی فهمید با من چه کردی، شاید خودم هم دقیق نمیدانم چه شد، که آن دخترک مغرور و سرکش وجودم رام چشمان تو شد،

آن روزها که هرلحظه بیشتر در اعماق باتلاق سیاه وجودم فرو میرفتم چه کسی جز تو قدرت بیرون کشیدنم را داشت، چقدر قوی بودی مرد رویاهایم، مرد؟ دوست؟ عشق؟ همسر؟ چه بنامم تو را؟ نمیدانم شاید اگر تو را همه وجود خودم بنامم توصیف دقیق تری باشد، شاید تو خودم بودی، شاید یک تکه از من در ازل از جسمم جدا شده بود، بازگشتت به خودم را هیچ چیز جز معجزه نمیتوان نامید، با یک اشتباه ساده، با یک معذرت خواهی ساده، با یاد یک اشتباهی، تو از کجا آمدی؟ آمدی و شدی لحظه لحظه نفس کشیدنم، آمدی و شدی مرهم تمام دردهایم، چه کسی جز تو میتوانست این همه من را بلد باشد...

روحم از ازل تا ابد شکر لحظه ای را میگوید که چشمانم چشمانت را دید...

" تو را به جای تمام کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را بجای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

برای عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای خاطر اولین بوسه

تو را برای خاطر دوست داشتن، دوست میدارم "

پ ن : قبل از اینکه ببینمت خوب میشناختمت، اطمینان داشتم که ازت خوشم میاد چون ظاهر برام مهم نبود و از چیزی که برام اهمیت داشت مطمئن بودم ولی اولین باری که دیدمت هیچی ندیدم بجز چشمهات، یه برق خاصی توی چشمهات بود، یه قیافه ی شیرین و معصوم با دوتا چشم قهوه ای، یکم تردید داشتم آخه بار اولم بود، ولی برق چشمهات جایی برای تردیدها برام نمیذاشت، اولین باری که دیدمت شدی همه زندگیم، روزای سختی بود عشقم، پا به پای هم سوختیم و ساختیم، پله پله رفتیم بالا، کسی که کم میاورد من بودم نه تو، کم کم معرفت و وفاداریت برام پررنگ تر شد ولی باز جام جهانی چشمهات بود که میخواستم بدستش بیارم چشمهای تو حق من بود با همون نگاه معصوم و گیرا...

چالش رادیو بلاگی ها

دعوت از پاورقی های ونوس و طاها ارومیه و چفت

روزگار روشن بعد از طوفان زندگی...

یه روز از روزهای دانشجوییم با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم فال قهوه:) تقریبا پنج سال پیش بود، من که نه اعتقادی داشتم و نه هدفی همینجوری برا خنده و مسخره بازی رفتم، همینطورم شد چون خانومهه فال بین وقتی ته فنجان قهوه م رو نگاه میکرد و یه چیزایی میگفت و دوستم تند تند می نوشت من بیشترشو نمیشنیدم و بیشترشم با دوستام میزدیم زیر خنده ولی اون نوشته برام موند، البته درسته یه چیزایی رو راست گفت ولی من گذاشتمش به حساب شانس و یه دستی زدنش... یه چیزایی هم گفت که اصلا هیچ ربطی به زندگیم نداشت، خیلی خیلی خنده دار بود چون چیزای بی ربطی به من بود، پرونده ی اون کاغذ با برگشتن به خوابگاه و چندبار خوندن و خندیدین و تا شدن و به گوشه ی کمد پرت شدن بسته شد...

ولی چند سال بعدش وقتی داشتم وسایلمو جمع میکردم و کمد رو تحویل میدادم برای تسویه از دانشگاه دوباره سر و کله ش پیدا شد. در حد یه مرور سریع و یادآوری خاطرات خوندمش ولی خشکم زد چون همون چیزای عجیب غریب و مسخره اتفاق افتاده بود حداقل تا اون مقطع زمانی... امیدوار بودم ادامه پیدا نکنه مثلا همون جمله ش که گفته بود توی زندگیت یه طوفان خیلی شدید مثله گردباد میفته و همه چیز رو نابود میکنه ولی از این طوفان که گذشتی آینده ت روشنه روشنه مثله نوره هیچ مشکلی توش نیست... امیدوارم بودم تمام نوشته های اون کاغذ اتفاقی و شوخی بوده باشه ولی خب...

الان فکرکنم از اون طوفان وحشتناک عبور کردم درسته خیلی از دوست داشتنی ها و خیلی از دارایی های وجودمو توی خودش بلعید ولی خب... فکرکنم به روزای روشنه پر نورش دارم نزدیک میشم:) خداروشکر که آخرین پیش بینی کف فنجان قهوه م تموم شد:)

پ ن: هنوزم به فال اعتقادی ندارم ولی واقعیت محض اینه که هرچی گفت شد، هیچ تلقینی هم در کار نبود چون در تمام مدتی که اون ااتفاقها افتاد من فراموش کرده بودم همچین چیزایی در مورد آینده م گفته شده بود، واقعیت اینه که واقعا اتفاق افتاد و کاریش نمیشه کرد. حالا بازم میگم اینا مسخره بازه و آینده رو نمیشه پیش بینی کرد ولی یه توصیه دوستانه دارم حتی برا شوخی نرین فال همین:)

آگاهی...

استاد میگفت توی هر لحظه به احساساتی که دارین توجه کنین یعنی آگاه باشین. توی هر لحظه بدونین مثلا از فلان چیز ناراحت شدین دقیقا چه احساسی بهتون داد که ناراحت شدین و بعد اون احساس رو موشکافانه بررسی کنین و به ریشه ش برسین اینجوری میشه از رنج و نا آگاهی نجات پیدا کنین...

دیروز نمیدونم چرا ولی کلی فکر کردم. به نقطه های سیاه زندگیم. به احساس های بدی که توی اون لحظات داشتم. رفتم و رفتم تا رسیدم به کینه. دیدم ناخوداگاه انگار آدم کینه ای بودم و خبر نداشتم. فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم بعد دیدم نه واقعا انگار کینه ای هستم...

و از اون لحظه تصمیم گرفتم دیگه کینه ای نباشم. دوست ندارم آدمی باشم که همش منتظره کسایی که بهش بدی کردن نتیجه کاراشونو ببینن تا این حال کنه. دوست ندارم همیشه اینهمه بار به دوشم بکشم. اصلا شخصیت من در این حد نیست که اینجور آدمی باشم. پس چرا بودم... بودم و خبر نداشتم... بودم و به روی خودم نمی آوردم... و توی نیمه ی ناآگاه وجودم مخفی شده بود. اصلا من توی زندگیم کمبودی ندارم که احتیاج به این نوع حس ها داشته باشم. کمبودایی که از نظر مردم کمبود باشه مثله مالی و خانواده و حمایت و... به نظرم کمبود نیست. منظور من کمبود شخصیتی و روحیه که خداروشکر ندارم پس چرا باید اینجور باشم. بعد توی این فکرا یهو به این نتیجه رسیدم که الان واقعا توانایی این رو دارم که واقعا و راستی راستی ببخشم. همه رو ببخشم. از بدترین آدمی که بهم بدترین بدی رو کرد تا صدای همسایه ای که توی یه لحظه خواب شیرینم رو توی 14 سالگی بهم زد. همه و همه رو ببخشم. واقعا میتونم و میخوام ببخشم و رها کنم. بعد یه حس خیلی سبکی و طراوت بهم دست داد. هیچ وقت توی تمام عمرم اینقدر سبک نبودم...خدایا شکرت

به خودم و خودم و آگاهی همه هستی...