شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

"...ن والقلم و ما یسطرون"

سلام
من بهارم
متولد روزهایی که بوی فرا رسیدن بهار همه جا را پر کرده است
روزهای پر جنب و جوش
پر از سرزندگی
پر از حس تازگی...
سعی میکنم به همان طراوت و شادابی باشم

توی زندگیم روزهای تلخ زیادی داشتم ولی نیومدم اینجا از روزای تلخم بگم ، بخاطر همه سختیهایی که داشتم و بهم کمک کرد تا قویتر بشم خدا رو شکر میکنم ، من و دنیا چیزی به هم بدهکار نیستیم ، تمام بدی هاش رو حلال کردم

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «خاطرات بهار» ثبت شده است

روزگار روشن بعد از طوفان زندگی...

یه روز از روزهای دانشجوییم با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم فال قهوه:) تقریبا پنج سال پیش بود، من که نه اعتقادی داشتم و نه هدفی همینجوری برا خنده و مسخره بازی رفتم، همینطورم شد چون خانومهه فال بین وقتی ته فنجان قهوه م رو نگاه میکرد و یه چیزایی میگفت و دوستم تند تند می نوشت من بیشترشو نمیشنیدم و بیشترشم با دوستام میزدیم زیر خنده ولی اون نوشته برام موند، البته درسته یه چیزایی رو راست گفت ولی من گذاشتمش به حساب شانس و یه دستی زدنش... یه چیزایی هم گفت که اصلا هیچ ربطی به زندگیم نداشت، خیلی خیلی خنده دار بود چون چیزای بی ربطی به من بود، پرونده ی اون کاغذ با برگشتن به خوابگاه و چندبار خوندن و خندیدین و تا شدن و به گوشه ی کمد پرت شدن بسته شد...

ولی چند سال بعدش وقتی داشتم وسایلمو جمع میکردم و کمد رو تحویل میدادم برای تسویه از دانشگاه دوباره سر و کله ش پیدا شد. در حد یه مرور سریع و یادآوری خاطرات خوندمش ولی خشکم زد چون همون چیزای عجیب غریب و مسخره اتفاق افتاده بود حداقل تا اون مقطع زمانی... امیدوار بودم ادامه پیدا نکنه مثلا همون جمله ش که گفته بود توی زندگیت یه طوفان خیلی شدید مثله گردباد میفته و همه چیز رو نابود میکنه ولی از این طوفان که گذشتی آینده ت روشنه روشنه مثله نوره هیچ مشکلی توش نیست... امیدوارم بودم تمام نوشته های اون کاغذ اتفاقی و شوخی بوده باشه ولی خب...

الان فکرکنم از اون طوفان وحشتناک عبور کردم درسته خیلی از دوست داشتنی ها و خیلی از دارایی های وجودمو توی خودش بلعید ولی خب... فکرکنم به روزای روشنه پر نورش دارم نزدیک میشم:) خداروشکر که آخرین پیش بینی کف فنجان قهوه م تموم شد:)

پ ن: هنوزم به فال اعتقادی ندارم ولی واقعیت محض اینه که هرچی گفت شد، هیچ تلقینی هم در کار نبود چون در تمام مدتی که اون ااتفاقها افتاد من فراموش کرده بودم همچین چیزایی در مورد آینده م گفته شده بود، واقعیت اینه که واقعا اتفاق افتاد و کاریش نمیشه کرد. حالا بازم میگم اینا مسخره بازه و آینده رو نمیشه پیش بینی کرد ولی یه توصیه دوستانه دارم حتی برا شوخی نرین فال همین:)

آگاهی...

استاد میگفت توی هر لحظه به احساساتی که دارین توجه کنین یعنی آگاه باشین. توی هر لحظه بدونین مثلا از فلان چیز ناراحت شدین دقیقا چه احساسی بهتون داد که ناراحت شدین و بعد اون احساس رو موشکافانه بررسی کنین و به ریشه ش برسین اینجوری میشه از رنج و نا آگاهی نجات پیدا کنین...

دیروز نمیدونم چرا ولی کلی فکر کردم. به نقطه های سیاه زندگیم. به احساس های بدی که توی اون لحظات داشتم. رفتم و رفتم تا رسیدم به کینه. دیدم ناخوداگاه انگار آدم کینه ای بودم و خبر نداشتم. فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم بعد دیدم نه واقعا انگار کینه ای هستم...

و از اون لحظه تصمیم گرفتم دیگه کینه ای نباشم. دوست ندارم آدمی باشم که همش منتظره کسایی که بهش بدی کردن نتیجه کاراشونو ببینن تا این حال کنه. دوست ندارم همیشه اینهمه بار به دوشم بکشم. اصلا شخصیت من در این حد نیست که اینجور آدمی باشم. پس چرا بودم... بودم و خبر نداشتم... بودم و به روی خودم نمی آوردم... و توی نیمه ی ناآگاه وجودم مخفی شده بود. اصلا من توی زندگیم کمبودی ندارم که احتیاج به این نوع حس ها داشته باشم. کمبودایی که از نظر مردم کمبود باشه مثله مالی و خانواده و حمایت و... به نظرم کمبود نیست. منظور من کمبود شخصیتی و روحیه که خداروشکر ندارم پس چرا باید اینجور باشم. بعد توی این فکرا یهو به این نتیجه رسیدم که الان واقعا توانایی این رو دارم که واقعا و راستی راستی ببخشم. همه رو ببخشم. از بدترین آدمی که بهم بدترین بدی رو کرد تا صدای همسایه ای که توی یه لحظه خواب شیرینم رو توی 14 سالگی بهم زد. همه و همه رو ببخشم. واقعا میتونم و میخوام ببخشم و رها کنم. بعد یه حس خیلی سبکی و طراوت بهم دست داد. هیچ وقت توی تمام عمرم اینقدر سبک نبودم...خدایا شکرت

به خودم و خودم و آگاهی همه هستی...

شرف دست 6 ساله :)

سلام
چندین بار تصمیم گرفتم شرف دست همین بس که نوشتن با اوست 6 ساله رو حذف کنم


6 سااااااال

از کجااااا تا کجاااااااا  :)

درسته که آدمی هیچ وقت نمیدونه چه اتفاقاتی قراره براش بیفته
ولی باز هم این وبلاگ پیروز شد. دلم نمیاد حذفش کنم و به نظرم حذف چیزایی که دوستشون داریم یعنی خیانت به خودمون چون زمانی سر باز میکنن و گلایه میکنن و خاطرات خیلی ازار دهنده تر خواهد بود و حذف این وبلاگ برای من یعنی حذف نوشتن و نویسندگی و شرف دست...



تولدت مبارک شرف دست 6 ساله جان:)

دنیا...


             بر بساط این دنیا

              پشت پا بزن چون ما

قلبی بهاری


چرا غم زده بنشینیم

در انتظار بهار

که نامی بیش نیست

بگذار برف ببارد

و باران های ناگاه

ما را قلبی بهاری بس است

در این سرمای جانکاه...

نقطه سرخط

چیزی را که دوست داری بدست بیاور وگرنه مجبور خواهی شد چیزی را که بدست میاوری دوست داشته باشی!!!!!!!!!!

همیشه از این جمله میترسیدم

ترس از اینکه یه روزی مجبور بشم چیزی که به اجبار مال منه رو دوست داشته باشم...

ولی بعد اطمینان میدادم به خودم که میتونم همه چیزهایی که میخوام رو بدست بیارم! زیاد هم روشون پافشاری کردم ولی گاهی رسیدن به بعضی چیزها از خواست و توان آدم خارجه...

الان چیزهایی توی زندگیم مال منه که نمیخواستمشون ، فکرشم نمیکردم!

ولی...

زندگی ادامه داره ، حالا تصمیم گرفتم چیزی رو که بدست آوردم دوست داشته باشم ، به قول یه دوست عزیزی : اگر درهای موفقیت به روی شما بسته شد از دیوار موفقیت بپرید...

میشه آرزوها رو تغییر داد، به نظرم آدم برای احساس خوشبختی باید توی آرزوهاش یه کم انعطاف پذیر باشه ، از این جمله خیلی خوشم میاد : زندگی کتابیست پر ماجرا ، هیچ گاه بخاطر یک برگ کل کتاب را دور نیندازید...

یه انسان که همیشه ایده آل گراست وقتی به خواست خودش نمیرسه ممکنه افسردگی بیاد سراغش و زمانی که از آرزوهاش دست برداش، درست توی لحظه توقفه که همه چی تموم میشه، شاید فقط یک قدم تا موفقیت باقی مونده، شاید...

رفته بودم همایش دکتر حلت ( سردبیر مجله موفقیت ) یه مثال زد که برام خیلی جالب بود

میگفت یه آزمایشی انجام دادن و به چندتا ماهی توی آکواریوم سر یه ساعت مشخص غذا میدادن، ماهی ها به سمت غذا هجوم میاوردن و اونو میخوردن، یه مدت بعد یه صفحه شیشه ای وسط آکواریوم گذاشته شد و غذا رو سمت دیگه ریختن، ماهی ها با سرعت به سمت غذا میومدن و با صفحه شیشه ای برخورد میکردن، چندین روز این کار تکرار شد و ماهی ها وقتی برای خوردن غذا میومدن به شیشه برخورد میکردن و به غذا نمیرسیدن

بعد از یه مدت شیشه رو برداشتن و غذا رو داخل آکواریوم ریختن، در کمال تعجب ماهی ها اصلا به سمت غذا نمیرفتن!!!!!! فکرمیکردن رسیدن به غذا امکان پذیر نیست...

داستانش برام خیلی تاثیر گزار بود، احساس میکنم توی زندگی منم دیوار شیشه ای رو برداشتن! ولی من باورم شده که نمیشه ازش گذشت...

میخوام دوباره شروع کنم

از صفر

نقطه سر خط...

" نوشته های درون کاغذ زندگی ام نامرتب و سیاه شده

دستم را بالا میبرم

استاد لطفا یک برگه دیگر

میخواهم پاک نویس کنم... "

 

پ ن : من همون ماهی تنگم / که برا تنگش بزرگه