شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

"...ن والقلم و ما یسطرون"

سلام
من بهارم
متولد روزهایی که بوی فرا رسیدن بهار همه جا را پر کرده است
روزهای پر جنب و جوش
پر از سرزندگی
پر از حس تازگی...
سعی میکنم به همان طراوت و شادابی باشم

توی زندگیم روزهای تلخ زیادی داشتم ولی نیومدم اینجا از روزای تلخم بگم ، بخاطر همه سختیهایی که داشتم و بهم کمک کرد تا قویتر بشم خدا رو شکر میکنم ، من و دنیا چیزی به هم بدهکار نیستیم ، تمام بدی هاش رو حلال کردم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۷ مطلب با موضوع «خاطرات بهار» ثبت شده است

شرف دست 6 ساله :)

سلام
چندین بار تصمیم گرفتم شرف دست همین بس که نوشتن با اوست 6 ساله رو حذف کنم

6 سااااااال

از کجااااا تا کجاااااااا  :)

درسته که آدمی هیچ وقت نمیدونه چه اتفاقاتی قراره براش بیفته
ولی باز هم این وبلاگ پیروز شد. دلم نمیاد حذفش کنم و به نظرم حذف چیزایی که دوستشون داریم یعنی خیانت به خودمون چون زمانی سر باز میکنن و گلایه میکنن و خاطرات خیلی ازار دهنده تر خواهد بود و حذف این وبلاگ برای من یعنی حذف نوشتن و نویسندگی و شرف دست...

بازم آپ میکنم این بار تخصصی تر جوری که همیشه دوست داشتم :)

بازگشت بهار

http://www.beytoote.com/images/stories/economic/en807.jpg

 

دوباره برگشتم

با بهاری شاداب تر از هر بهار

با قلبی سرشار از شکرگزاری پروردگار

"عمری دگر بعد از وفات..."

 

 

زندگی زیباست



خدایا شکرت بخاطره همه چیز



چشم

دنیا...



بر بساط این دنیا

پشت پا بزن چون ما

قلبی بهاری

چرا غم زده بنشینیم

در انتظار بهار

که نامی بیش نیست

بگذار برف ببارد

و باران های ناگاه

ما را قلبی بهاری بس است

در این سرمای جانکاه...

...

هــــــــــــی روزگــــــــــار

من به درک

خودت خســــته نشدی

از دیدن تصـــــویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟؟؟؟

نقطه سرخط

چیزی را که دوست داری بدست بیاور وگرنه مجبور خواهی شد چیزی را که بدست میاوری دوست داشته باشی!!!!!!!!!!

همیشه از این جمله میترسیدم

ترس از اینکه یه روزی مجبور بشم چیزی که به اجبار مال منه رو دوست داشته باشم...

ولی بعد اطمینان میدادم به خودم که میتونم همه چیزهایی که میخوام رو بدست بیارم! زیاد هم روشون پافشاری کردم ولی گاهی رسیدن به بعضی چیزها از خواست و توان آدم خارجه...

الان چیزهایی توی زندگیم مال منه که نمیخواستمشون ، فکرشم نمیکردم!

ولی...

زندگی ادامه داره ، حالا تصمیم گرفتم چیزی رو که بدست آوردم دوست داشته باشم ، به قول یه دوست عزیزی : اگر درهای موفقیت به روی شما بسته شد از دیوار موفقیت بپرید...

میشه آرزوها رو تغییر داد، به نظرم آدم برای احساس خوشبختی باید توی آرزوهاش یه کم انعطاف پذیر باشه ، از این جمله خیلی خوشم میاد : زندگی کتابیست پر ماجرا ، هیچ گاه بخاطر یک برگ کل کتاب را دور نیندازید...

یه انسان که همیشه ایده آل گراست وقتی به خواست خودش نمیرسه ممکنه افسردگی بیاد سراغش و زمانی که از آرزوهاش دست برداش، درست توی لحظه توقفه که همه چی تموم میشه، شاید فقط یک قدم تا موفقیت باقی مونده، شاید...

رفته بودم همایش دکتر حلت ( سردبیر مجله موفقیت ) یه مثال زد که برام خیلی جالب بود

میگفت یه آزمایشی انجام دادن و به چندتا ماهی توی آکواریوم سر یه ساعت مشخص غذا میدادن، ماهی ها به سمت غذا هجوم میاوردن و اونو میخوردن، یه مدت بعد یه صفحه شیشه ای وسط آکواریوم گذاشته شد و غذا رو سمت دیگه ریختن، ماهی ها با سرعت به سمت غذا میومدن و با صفحه شیشه ای برخورد میکردن، چندین روز این کار تکرار شد و ماهی ها وقتی برای خوردن غذا میومدن به شیشه برخورد میکردن و به غذا نمیرسیدن

بعد از یه مدت شیشه رو برداشتن و غذا رو داخل آکواریوم ریختن، در کمال تعجب ماهی ها اصلا به سمت غذا نمیرفتن!!!!!! فکرمیکردن رسیدن به غذا امکان پذیر نیست...

داستانش برام خیلی تاثیر گزار بود، احساس میکنم توی زندگی منم دیوار شیشه ای رو برداشتن! ولی من باورم شده که نمیشه ازش گذشت...

میخوام دوباره شروع کنم

از صفر

نقطه سر خط...

" نوشته های درون کاغذ زندگی ام نامرتب و سیاه شده

دستم را بالا میبرم

استاد لطفا یک برگه دیگر

میخواهم پاک نویس کنم... "

 

پ ن : من همون ماهی تنگم / که برا تنگش بزرگه