شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

"...ن والقلم و ما یسطرون"

سلام
من بهارم
متولد روزهایی که بوی فرا رسیدن بهار همه جا را پر کرده است
روزهای پر جنب و جوش
پر از سرزندگی
پر از حس تازگی...
سعی میکنم به همان طراوت و شادابی باشم

توی زندگیم روزهای تلخ زیادی داشتم ولی نیومدم اینجا از روزای تلخم بگم ، بخاطر همه سختیهایی که داشتم و بهم کمک کرد تا قویتر بشم خدا رو شکر میکنم ، من و دنیا چیزی به هم بدهکار نیستیم ، تمام بدی هاش رو حلال کردم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۲ مطلب با موضوع «قلم بهار» ثبت شده است

غریب آشنا

 

اشک هایی که بخاطر یه دوست ریخته میشه از ته دل خیلی با ارزشه، میگن محبت هیچکسو رم نمیده، محیت آدما رو رام میکنه، البته محبته واقعی...

شاید خیلیا باشن که باهات نسبت خونی نداشته باشن ولی هم خونن ولی آشنان

دلت براشون می تپه، با ناراحتیشون ناراحتی با خوشحالیشون خوشحال

از ته دل براشون آرزوی شادی میکنی

خوبی زندگیشونو میخوای در حالی که هیچ ربطی به تو ندارن

تنها چیزی که میتونی براشون داشته باشی آرزو و دعا از ته دله

اینا آشنان اینا بوی غربت نمیدن

به اینا میگن غریب آشنا...


 

 

پ ن : حافظ مژده داد، اتفاقای خوب قراره بیفته، امیدوارم...

درد دل

زندگی خیلی پیچیده ست خیلی خیلی خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنید

گاهی وقتا خیلی بی رحم میشه گاهی وقتا خیلی مهربون بعضی اوقات هم در عین رنجی که بهت میده و تو سخت ترین شرایطی ولی حس خوبی بهت میده قبول دارم تعریفام از زندگی یکم پیچیده شد ولی باز به پیچیدگیه خود زندگی نیست

من با تمام کوچک و بی مقدار بودنم توی این جهان بزرگ با اینکه سن و سالمم به قدری نیست که جسارت داشته باشم و بگم تجربه های زیادی پیدا کردم ولی به لطف تمام سختی هایی که داشتم و دارم یکم از رمز و راز این پیچیدگی ها برام قابل فهم شده

خیلی خیلی خیلی برام سخت بود همه این مشکات و سختی ها بعضی وقتا منو تا مرز دیوانگی میبرد افسرده شدم ولی باز خودمو پیدا کردم از زمین و زمان شاکی بودم بدترین اتفاقایی که ممکن بود برای یه دختر تو شرایط و موقعیت من پیش بیاد برام افتاد خیلیا رو از دست دادم خیلی از عزیزامو . خیلی از عزیزام فقط از دست نرفتن بدتر از اون تبدیل شدن به بدترین دشمنم از قابل اعتمادترین خیانت دیدم از مهربون ترین سنگدلی دیدم تماااااام معادلاتم تو ذهنم به هم ریخت البته این وسط یه چیزایی هم بدست آوردم که بهم خیلی کمک کرد. این اتفاقا افتاد تا رسیدم به این روز از زندگیم به 24 سال و 9 ماه 13 روزگی...

نمیدونم چطور ولی دوست دارم تعییراتی که توی روحیه م ایجاد شد و حال و هوای این روزامو انتقال بدم چون خیلی خیلی خیلی حال خوبیه لذت از زندگی در اوج مشکلات شایدم لذت از مشکلاتی که داره خیلی خیلی قوی میکندت

اعتراف میکنم خب دوست نداشتم تو این شرایط باشم ولی سعی میکردم کم نیارم تمام سعیم این بود دوام بیارم تا به روزای خوب برسم به مهربونیه خدا ایمان داشتم و دارم و همینجور پیش رفتم تا رسیدم به الان. به زمانی و شرایطی که واقعا دوست دارم توش باشم حالا تمام اون حس های ناراحت کننده و شکایت ها و درگیری های درونی از بین رفته و رسیدم به شکرگزاریه واقعی. الان با اینکه شاید از نظر انسان هایی که خودشونم قوی هستن توی بدترین شرایط گیر افتادم ولی من دارم لذت میبرم از این بازی از این مسئولیت که رو دوشمه از این محبت خدا از توجه خدا از اینکه خدا اینقدر دوستم داره که حواسش بهم بود تااا رسیدم به اینجا که قوی باشم از اینکه خدا اینقدر بهم اعتماد داره اینقدر دوستم داره که بعضی اوقات حل کردن مشکات سنگینی رو بهم میده و کمک میکنه تا حلش کنم تا اونجا که یه دختر کوچولوی لوس و رنجور و ضعیف بشه کسی که سرش بالاست و دلش قرصه برسه به جایی که هر روز بگه خدایا ظرفیت عطا کن... ظرفیت تا سرریز نشود کاسه صبرم... ظرفیت تا تندی نکنم با هرکس که چشم امیدی هرچند نا امیدانه به من دوخته... ظرفیت تا مغرور نشوم تا هر اندازه که به دست میاورم ببخشم...

خدایا حواست بهم باشه فقط تو رو دارم...

بنده کوچکت بهار

عشــــــــــــــــــــق

http://tajikam.com/fa/images/Picture2/img_1368336498_826.jpg

 

 

 

عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند. نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهی محض  ان کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند. برای همین است که در عشق واقعی تملک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گیرند و از سلطه ی بی چون و چرایی که بر هم دارند لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند ولی در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروکش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.

 

بیشتر آدمها فکر میکنند آنچه خیلی مهم و سخت است به دست آوردن خوشبختی و سعادت است در حالی که من حالا مطمئنم آنچه خیلی سخت تر است حفظ سعادت است و نگهداری خوشبختی. خود خوشبختی ممکن است با مساعدت الهی یا شانس یا تقدیر و یا... به دست بیاید ولی آنچه مسلم است حفظ آن بدون عقل و تدبیر میسر نیست.

 

بندگان خوشبخت خدا در عشق اول روح و قلبشان تصاحب می شود و در پی آن جسمشان به تسلیم قانع می شود. گروهی بیچارگانی هستند که اول جسمشان تمتع می شود و بعد تشنه و عطشان به دنبال ارضای روحشان حیران و سرگردان می شوند.

 

حالا می فهمم که بیشتر ناسازگاری ها بدبختی ها و یاس و سرخوردگی های روحی آدمها از همین اشتباه محض که شهوت پرستی در آغاز راه است ناشی می شود. درست مثل اینکه به جای ستون های یک خانه اول سقف را بنا کنی...!

ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود. اگر از سقف بخواهی شروع کنی بجز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی که آدمها را به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده. حیران و درمانده به حال خودشان می گذارد حاصلی ندارد.

 

عشق همراه شدن از روی تمایل است. سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن است نه دامی برای به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. آنهایی که ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی برای استحکام زندگیشان می دانند راهی بس اشتباه را طی می کنند. محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به چهار میخ کشیده شود عشق نیست. اجباری است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود. مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت درآوردن دیگری نیست. برای محبت حریمی آسمانی قائل شدن است نه اجباری برای تحمل

عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد اسیر در دام

 

 

ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر

                                           مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد

 

یه معذرت خواهی بهت بدهکارم عشقم بابت همه چیز...

این ترانه تقدیم با عشق به تمام زندگیم

 

 

 

 

پ ن: جملات برگرفته از رمان "دالان بهشت" بود. توصیه میکنم کسانی که عاشق هستند و گاهی اوقات یکم اخلاقشون مثل من بد میشه اینو بخونن

 

نامش

 

 

به نام خدا


و این چنین آغاز شد زندگی، با نام خدا، اشک و آه و افسوس...

رسیدن های بی دویدن، دویدن های بی رسیدن، نامش عدالت بود اما افسوس...

هر که بیشتر فهمید بیشتر درد کشید، هر که خواست انسان باشد زجر کشید

 

 

و این چنین ادامه یافت زندگی، با درد و رنج و بی قراری

دردهای بی درمان، مرهم های بی درد، نامش همدردی بود اما افسوس...

هر که خواست تغییر کند شکست، هر که شکست تنها شد

 

و این چنین پایان یافت زندگی، با تنهایی و تنهایی و تنهایی

تنهایی های بی یار، یارهای بی تنهایی، نامش وفا بود اما افسوس...

 

(بهار- ۴ اردیبهشت ۹۱)

مادر

آهای انسان چشم هایت را باز کن

درختان را ببین

در بهار سبزی شان شفاف است

انگار خالقی چیره دست در ترکیب رنگهای سبز و آبی

نور نیز پاشیده است

و اکنون در تابستان پخته تر شده اند و کدر

به سوی مرگ میروند

آیا نمی بینی که زندگی درخت مثالی از زندگی توست؟

در جوانی دلت پاک وشفاف است

همه چیز را زیبا می بینی

بهار دلت همه را شاداب می کند

ولی بزرگتر که شدی

خودت اجازه می دهی دلت سیاه و کدر شود

آیا کدر شدن روحت نشانی از بزرگ شدنت است؟

درختی دارم که حتی در تابستان نیز برگهایش شفاف است

خالق او در دلش نور پاشیده

در سرش عقل

و در قلبش احساس

او نگذاشته که شفافی برگهایش رو به کدری رود

او را میشناسی

" مادرم " است...

زیباییه سختی

شب است و سیاهی به همه جا پاشیده شده است

سکوت سنگینی در فضا جولان می دهد

در و دیوار شب خاموشی را یادآور می شوند

حتی گلها و پرندگان و خورشید نیز خوابیده اند

ولی چشمان من بیدار است...

بیدار و نگران گذر زمان

نمی دانم چرا کمی می سوزند و پلک هایم سنگین می شوند

هوا آرام است

و نسیم ملایمی می وزد

و وقتی به من می رسد، آرام بر گونه ام بوسه میزند و میرود

میرود تا آنجا که...

نمیدانم تا کجا، فقط میدانم که میرود

تارهای لطیف موهایم را در هوا می رقصاند و میرود

و من هنوز نشسته ام...

در مقابلم شمعی روشن است که با هر نسیم میلرزد و دلم را میلرزاند

میترسم خاموش شود

شمع آرزوهایم را می گویم

اگر خاموش شود خیلی تاریک می شود

ناگهان نسیم تندی می وزد

موهایم را در هوا پخش میکند و به صورتم میکوبد

من با دستم آنها را کنار میزنم

فوراً نگاهی به شمع می اندازم

تاریک است...

دلم میلرزد

شمع لرزانم خاموش شده است

همان جایی که نشسته ام خشکم میزند

میترسم حرکت کنم

صدایی از پشت می شنوم

نا خودآگاه برمی گردم تا صدا را جستجو کنم

نوری چشمانم را نوازش می کند

سر بلند می کنم و ماه را میبینم

خدای من...این ماه است!

من فراموش کرده بودم

مدتها بود که با هر لرزش شمع دلم میلرزید

مدتها بود که آرزوی روشنایی داشتم و فقط با یک چرخیدن...

همه چیز درست شد

من شمع را در سایه ی خودم روشن کرده بودم!

من پشت به ماه بودم و محکوم به گرفتاری در سایه ی سیاه خودم

ولی حالا...

انگار سیاهی ها از اطرافم گریختند

تازه فهمیدم که ماه با وزش نسیم نمی لرزد!

حتی با طوفان هم خاموش نمی شود

دیگر دلم نمی لرزد

و چشمانم خوب می بیند

شب هم زیباست اگر پشت به ماه نباشیم

پلک هایم سنگین تر می شود

و قلم می افتد...

(بهار _ 26/ 4/ 1389 _ 2:06 بامداد)

بی وفایی ممنوع

 

دیوارهای گلستان دلت را آنچنان کوتاه نساز که هر رهگذر کوچه باغ وجود، شاید از روی کنجکاوی و یا شاید برای لذت و سرگرمی سرکی در آن کشد و گلهای زیبای وجودت را ببیند و نه آنقدر بلند و سنگی که حتی فرهاد کوه کن نیز نتواند از سد آن عبور کند و در گلستان دلت آرامش یابد


آن را آنچنان بساز که دری داشته باشد برای عبور، و جلوی در گلستان دلت نگهبانی بگذار درستکار، از جنس عقل ، و کلیدی برای گشودن دروازه های دلت به او بده از جنس احساس و به او بیاموز که در را برای هرکسی باز نکند

داخل باغ درست جلوی در ورودی، درخت همیشه سبزی بکار و قانون ورود به باغ را درشت روی آن بنویس، تا هرکس که بتواند راه یابد اول قانون دلت را بخواند

آری؛ روی تک درخت سرسبز باغ دلت درشت بنویس

" بی وفایی ممنوع "

(بهار _ 12/ 4/ 1388 )

پروانه

پروانه


تو پست قبلی از غیرت جناب بلبل حرف زدیم و گفتیم که به خاطر عشقش داره با صدای خوش میخونه...و جناب بلبل خیلی محبوبیت پیدا کردن! و معروف شدن...

ولی نباید زیادم آقای بلبل رو بزرگش کنیم چون عشقش زیادم عمیق نیست...

به بیت زیر توجه کنید:

"نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است

هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی"

 

تفصیر این بیت شعر آقای بلبل رو از عرش به فرش میاره!

میگه که بلبل تازه عاشقی رو یاد گرفته، هنوز راه و رسم عشق بازی رو نمی دونه و داره با نالیدن همه چیز رو خراب میکنه...یه بزرگی میگه: "راز داری اولین شرط عشق بازی است، حتی در عشق زمینی" جناب بلبل به این اصل توجه نکردن ولی آقای پروانه! این اصل رو خوب فهمیدن و درک کردن...

پروانه آرام و بی صدا، عاشقانه و با تمام وجود به دور شمع می چرخه...

اونقدر می چرخه که به آتیش شمع می سوزه...به مقام فنا می رسه...

و هیچ صدایی از پروانه شنیده نمیشه چون عاشق واقعی یه...

عاشق واقعی هیچ وقت از سختی عشق ناله نمی کنه، پروانه هیچ وقت اعتراض نمی کنه که روشنایی شمع رو نباید کس دیگه ای ببینه، چون شمع وجودش و حقیقتش روشنایی بخشه و اگه این ازش گرفته بشه خاموش میشه و دیگه شمعی وجود نداره...

یعنی پروانه اصلاً به این کارا کار نداره! فقط خودش عاشقانه دور شمع می چرخه...

عاشقانه و با تمام وجود، بدون هیچ چشم داشتی و بدون هیچ خواسته ی متقابلی...

این یعنی عشق واقعی...

در حالی که بلبل فقط مواظب اینه که هیچ کس به گل توجه نکنه...فقط همین

شاید آروم آروم عشقش فراموش بشه و بلبل از یک عاشق تبدیل بشه به یک نگهبان...

بلبل

مولوی

جناب مولوی تمثیلی دارن که حیفم اومد اونو براتون تعریف نکنم،حتم دارم تمام مولوی شناسان و مثنوی خوانان به این موضوع توجه کردند...

 

 مولوی میگه چرا بلبل صدای خوشی داره و خوب می خونه؟ چون گل معشوق بلبله!

بلبل هم مثل همه ی عاشقا غیرت داره...نمی خواد که دیگران به معشوقش یعنی خانوم گل توجه کنند!

برای اینکه حواس نامحرم ها رو پرت کنه، برای اونا با صدای خوش می خونه!! اونا به صدای بلبل توجه می کنن و از بوی گل غافل میشن!!

 

"بلبلانه نعره زن در روی گل            تا کنی مشغولشان از بوی گل

تا به قل مشغول گردد گوششان          سوی روی گل نپرّد هوششان"

 (مثنوی دفتر ششم ابیات 700 و 701)

نیمه شعبان

 

دوباره قلب جهان به تپش افتاده... جشن آمدنش نزدیک است... پرندگان زیباتر می خوانند...


بوی سیب در فضا پیچیده...

و او می آید...و با گامهای سبزش همه جا را سرسبز و زیبا می کند...

او می آید و ماه شب چهاردهم با دیدن چهره ی زیبای او صورتش را پنهان می کند...

هر سال در نیمه ی ماه شعبان چشمهای بی قرار انتظار گامهای سبزش را می کشند تا خاک زمین زیر پایش را سرمه ی خود کنند...

کاش امسال جشن میلاد با جشن ظهور مصادف شود...

اللهم اجل لولیک الفرج

" برای تعجیل در ظهور منجی عالم بشریت صلواتی ختم کنید"