شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگیه من با اوست

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست

"...ن والقلم و ما یسطرون"

سلام
من بهارم
متولد روزهایی که بوی فرا رسیدن بهار همه جا را پر کرده است
روزهای پر جنب و جوش
پر از سرزندگی
پر از حس تازگی...
سعی میکنم به همان طراوت و شادابی باشم

توی زندگیم روزهای تلخ زیادی داشتم ولی نیومدم اینجا از روزای تلخم بگم ، بخاطر همه سختیهایی که داشتم و بهم کمک کرد تا قویتر بشم خدا رو شکر میکنم ، من و دنیا چیزی به هم بدهکار نیستیم ، تمام بدی هاش رو حلال کردم

طبقه بندی موضوعی

۱۱ مطلب با موضوع «قلم بهار» ثبت شده است

کرمانشاه شهر گنجشک ها...

فکرکنم تا این سن بهار اینقدر به نظرم زیبا نبوده، شاید بخاطر بارون های شدید و خیلی بیشتر از سالهای قبلش بوده، شاید بخاطر درخت های بزرگ و سبز نزدیک خونه مون بوده، شایدم بخاطر صدای گنجشک هاست...

آره حالا که فکر میکنم بخاطر صدای گنجشک هاست...

هیچوقت تا این سن اینقد آواز گنجشک نشنیده بودم، یعنی راستش یه سالی بود که خیلی از درختای شهرمون رو بریدن و از اون موقع دیگه گنجشکا باهامون قهر کردن، خیلیاشون رفتن و اونایی که به اجبار موندن دیگه زیاد نمیخوندن، نمیدونم شاید افسردگی گرفته بودن آخه مگه میشه یهویی همه ی گنجشک های آشنای اطرافشون با هم ناپدید بشن... دیگه نخوندنشون طبیعی بود بهشون حق میدم چون حسشون رو کامل چشیدم، بعضی وقتا توی غربت دوست های زیادی داری و بعضی وقتا تو شهر خودت با همه فامیل و آشنا و دوست و سلام و علیک غریبی و بعضی وقتا همه ی آشناهای اطرافت یهویی ناپدید میشن، همه با هم تو رو میندازن توی یه غربت کشنده، یه غربت محض... من شهرهای زیادی رو گشتم و توشون زندگی کردم... بعضی شهرا چند روز، بعضی شهرا چند سال، ولی هیچ جا برام مثله کرمانشاه حال خوب هدیه نداد... حالا که هر روز صبح با صدای گنجشک ها بیدار میشم، با صدای گنجشک ها توی خیابون قدم میزنم، حتی گاهی با صدای گنجشک ها  میخوابم، تازه فهمیدم چقدر این صدا برای حال خوبم حیاتیه:) به نظرم کرمانشاه اگه زلزله داره، اگه فقر و بیکاری داره، اگه جنگ داشت و داره ولی صدای گنجشک هاش می ارزه به همه ی شهرهایی که تا الان دیدم... ممنون گنجشکای خوش صدا که با این همه نامهربونی هنوز ما رو ترک نکردین...

پ ن: دلم برای همه که یهویی رفتن تنگ شده، شایدم من رفتم... ولی مهم اینه که دل من تنگ شده نه اونا... ولی با همه ی دلتنگیا ترجیح میدم به روی خودم نیارم و فقط به صدای گنجشک ها گوش بدم همین

 

پ ن 2 : به مادرم و تمام بی معرفت های زندگیم... :)

دلم بدجور گرفته

همینجوری یهو دلم گرفت
جای خالیت درد میکنه
یه درد مبهم که نمیدونی باید ناله کنی یا باید بیخیالش بشی و تحمل کنی
گم شدم
بدجوری
کاش یکی پیدام کنه
کاش...

پ ن: خیلی بده که هی بخوای خوب بشی ولی نشه
خیلی بده که سختیا تموم شده باشه ولی تو به اون حالت غصه ت عادت کرده باشی
خیلی بده فاز غم داشته باشی بدون غم
خیلی بده جای خالی خودت درد بکنه
جای خالی خوده خودت...


پ ن 2: فردا نوشت:)
بدجوری بارون میاااااااد:)
نمیدونین چه خبره
هیچی اندازه بارون و صدای رعد و برق لذت بخش نیست برام خدایا شکرت:)
شدید ترین صدای رعد و برق که همه رو میترسونه برا من لذت بخشه حس قدرت میده بهم انگار کیف میکنم با این ابهت خدا:)

دنیای درون...

سلام
امروز میخوام از زندگی بنویسم شاید یه چیز روتین شده و همه ازش می نویسن و اسمه نوشتن از زندگی به نظر تکراری باشه ولی اینو هیچوقت یادتون نره که تنها چیزی که بی نهایت محتوای متفاوت میتونه داشته باشه همین نوشتن از زندگیه پس برای تمرین نویسندگی هم که شده سعی کنین بنویسین.
خب. بسم الله...
گاهی خیلی کم پیش میاد شرایطی برات فراهم باشه که بتونی رشد کنی و یه سری از کارهایی که یه مدت طولانی هست نیمه کاره مونده رو تموم کنی یا انجامشون بدی و به جریان بندازی و شاید این فرصت ها هرگز تکرار نشن. زندگی منم الان دقیقا تو همین شرایطه. تصمیم گرفتم از یه جایی از کمد شلوغ کارهای نیمه تمام زندگیم شروع کنم و تمومشون کنم یا ادامه شون بدم و خلاصه مرتب و منظم بچینمشون کنار هم. یکی از کارهام همین وبلاگ عزیزم بود که بعد از مدت ها به جریان افتاد یادمه تقریبا ده سال قبل یا حتی بیشتر تنها دلخوشیم همین نوشتن بود و ساعت ها مینوشتم و بعد دوستام و خانواده م برای خوندن نوشته هام سر و دست میشکستن. یه بار کسی بهم گفت تو یه روزی شاید کسی مثله دکتر شریعتی بشی. حرفش برام هم خوشایند بود و هم حس اینکه دیگه در این حد خوب نیستم رو بهم داد ولی فکرکنم همون آدم بدجور چشمم زد چون دیگه ننوشتم( شوخی بود) حالا هیچکدوم از اون کسایی که نوشته هام رو میخوندن نیستن... کسی که مینوشت هم نیست... نبود... از الان به بعد میخوام باشه و صدای آهنگین دکمه های کیبود توی گوشم بپیچه...
حس میکنم خدا یه فرصت حدودا یک سال و نیمه بهم داده... یه فرصت به قشنگیه یه محیط کار آروم و با مراجعه کم و یه میز و اتاق و یه کامپیوتر و کیبورد برای خوده خودم... و متاسفانه اینترانت :)) نمیشه به گوگل وصل شد ولی میسازیم باهاش:)) یه فرصت به قشنگیه همکارای آروم و محترم و یه فرصت به قشنگیه خونه ی پر از عشق و ارامش که بتونم توی آرامشش همه ی سختی ها و روزگار فجیع گره خورده و تمام کارهای نا تمام کمد بهم ریخته ذهنم توی چند سال گذشته رو سر و سامان بدم و تمام آدم های ناتمام وجودم رو یکی یکی بیرون بکشم و تمامشون کنم... تمام آدم هایی که به دید من ضربه زدن و به دید استاد نه... استاد میگه دنیای هر انسانی در درون خودشه... پس به گفته ی استاد تمام آدم هایی که خودم در درونم ضربه زدنشون رو ساختم و نا تمام گذاشتم بکشم بیرون و تمامشون کنم...


پ ن : خبر دارم چه خبری:)) میخوام کم کم یه روشی رو بهتون معرفی کنم و با هم کار کنیم که به بهتر شدن زندگیمون کمک کنه. گفتم در جریان باشین آموزش و روانشناسی هم داریم:))

عشــــــــــــــــــــق

عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند. نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهی محض  ان کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند. برای همین است که در عشق واقعی تملک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گیرند و از سلطه ی بی چون و چرایی که بر هم دارند لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند ولی در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروکش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.

 

بیشتر آدمها فکر میکنند آنچه خیلی مهم و سخت است به دست آوردن خوشبختی و سعادت است در حالی که من حالا مطمئنم آنچه خیلی سخت تر است حفظ سعادت است و نگهداری خوشبختی. خود خوشبختی ممکن است با مساعدت الهی یا شانس یا تقدیر و یا... به دست بیاید ولی آنچه مسلم است حفظ آن بدون عقل و تدبیر میسر نیست.

 

بندگان خوشبخت خدا در عشق اول روح و قلبشان تصاحب می شود و در پی آن جسمشان به تسلیم قانع می شود. گروهی بیچارگانی هستند که اول جسمشان تمتع می شود و بعد تشنه و عطشان به دنبال ارضای روحشان حیران و سرگردان می شوند.

 

حالا می فهمم که بیشتر ناسازگاری ها بدبختی ها و یاس و سرخوردگی های روحی آدمها از همین اشتباه محض که شهوت پرستی در آغاز راه است ناشی می شود. درست مثل اینکه به جای ستون های یک خانه اول سقف را بنا کنی...!

ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود. اگر از سقف بخواهی شروع کنی بجز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی که آدمها را به بیراهه می اندازد و خسته و افسرده. حیران و درمانده به حال خودشان می گذارد حاصلی ندارد.

 

عشق همراه شدن از روی تمایل است. سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز برای فدا شدن است نه دامی برای به اسارت کشاندن و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. آنهایی که ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی برای استحکام زندگیشان می دانند راهی بس اشتباه را طی می کنند. محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به چهار میخ کشیده شود عشق نیست. اجباری است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود. مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت درآوردن دیگری نیست. برای محبت حریمی آسمانی قائل شدن است نه اجباری برای تحمل

عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد اسیر در دام

 

 

ارزش وصل نداند مگر آزرده ی هجر

                                           مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد

 

یه معذرت خواهی بهت بدهکارم عشقم بابت همه چیز...

این ترانه تقدیم با عشق به تمام زندگیم

 

 
 
 

 

 

 

پ ن: جملات برگرفته از رمان "دالان بهشت" بود. توصیه میکنم کسانی که عاشق هستند و گاهی اوقات یکم اخلاقشون مثل من بد میشه اینو بخونن

 

 

 

 

نامش

 

 به نام خدا


و این چنین آغاز شد زندگی، با نام خدا، اشک و آه و افسوس...

رسیدن های بی دویدن، دویدن های بی رسیدن، نامش عدالت بود اما افسوس...

هر که بیشتر فهمید بیشتر درد کشید، هر که خواست انسان باشد زجر کشید

 

 

و این چنین ادامه یافت زندگی، با درد و رنج و بی قراری

دردهای بی درمان، مرهم های بی درد، نامش همدردی بود اما افسوس...

هر که خواست تغییر کند شکست، هر که شکست تنها شد

 

و این چنین پایان یافت زندگی، با تنهایی و تنهایی و تنهایی

تنهایی های بی یار، یارهای بی تنهایی، نامش وفا بود اما افسوس...

 

(بهار- ۴ اردیبهشت ۹۱)

زیباییه سختی


شب است و سیاهی به همه جا پاشیده شده است

سکوت سنگینی در فضا جولان می دهد

در و دیوار شب خاموشی را یادآور می شوند

حتی گلها و پرندگان و خورشید نیز خوابیده اند

ولی چشمان من بیدار است...

بیدار و نگران گذر زمان

نمی دانم چرا کمی می سوزند و پلک هایم سنگین می شوند

هوا آرام است

و نسیم ملایمی می وزد

و وقتی به من می رسد، آرام بر گونه ام بوسه میزند و میرود

میرود تا آنجا که...

نمیدانم تا کجا، فقط میدانم که میرود

تارهای لطیف موهایم را در هوا می رقصاند و میرود

و من هنوز نشسته ام...

در مقابلم شمعی روشن است که با هر نسیم میلرزد و دلم را میلرزاند

میترسم خاموش شود

شمع آرزوهایم را می گویم

اگر خاموش شود خیلی تاریک می شود

ناگهان نسیم تندی می وزد

موهایم را در هوا پخش میکند و به صورتم میکوبد

من با دستم آنها را کنار میزنم

فوراً نگاهی به شمع می اندازم

تاریک است...

دلم میلرزد

شمع لرزانم خاموش شده است

همان جایی که نشسته ام خشکم میزند

میترسم حرکت کنم

صدایی از پشت می شنوم

نا خودآگاه برمی گردم تا صدا را جستجو کنم

نوری چشمانم را نوازش می کند

سر بلند می کنم و ماه را میبینم

خدای من...این ماه است!

من فراموش کرده بودم

مدتها بود که با هر لرزش شمع دلم میلرزید

مدتها بود که آرزوی روشنایی داشتم و فقط با یک چرخیدن...

همه چیز درست شد

من شمع را در سایه ی خودم روشن کرده بودم!

من پشت به ماه بودم و محکوم به گرفتاری در سایه ی سیاه خودم

ولی حالا...

انگار سیاهی ها از اطرافم گریختند

تازه فهمیدم که ماه با وزش نسیم نمی لرزد!

حتی با طوفان هم خاموش نمی شود

دیگر دلم نمی لرزد

و چشمانم خوب می بیند

شب هم زیباست اگر پشت به ماه نباشیم

پلک هایم سنگین تر می شود

و قلم می افتد...

(بهار _ 26/ 4/ 1389 _ 2:06 بامداد)

بی وفایی ممنوع

 

دیوارهای گلستان دلت را آنچنان کوتاه نساز که هر رهگذر کوچه باغ وجود، شاید از روی کنجکاوی و یا شاید برای لذت و سرگرمی سرکی در آن کشد و گلهای زیبای وجودت را ببیند و نه آنقدر بلند و سنگی که حتی فرهاد کوه کن نیز نتواند از سد آن عبور کند و در گلستان دلت آرامش یابد


آن را آنچنان بساز که دری داشته باشد برای عبور، و جلوی در گلستان دلت نگهبانی بگذار درستکار، از جنس عقل ، و کلیدی برای گشودن دروازه های دلت به او بده از جنس احساس و به او بیاموز که در را برای هرکسی باز نکند

داخل باغ درست جلوی در ورودی، درخت همیشه سبزی بکار و قانون ورود به باغ را درشت روی آن بنویس، تا هرکس که بتواند راه یابد اول قانون دلت را بخواند

آری؛ روی تک درخت سرسبز باغ دلت درشت بنویس

" بی وفایی ممنوع "

(بهار _ 12/ 4/ 1388 )

پروانه

پروانه


تو پست قبلی از غیرت جناب بلبل حرف زدیم و گفتیم که به خاطر عشقش داره با صدای خوش میخونه...و جناب بلبل خیلی محبوبیت پیدا کردن! و معروف شدن...

ولی نباید زیادم آقای بلبل رو بزرگش کنیم چون عشقش زیادم عمیق نیست...

به بیت زیر توجه کنید:

"نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است

هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی"

 

تفصیر این بیت شعر آقای بلبل رو از عرش به فرش میاره!

میگه که بلبل تازه عاشقی رو یاد گرفته، هنوز راه و رسم عشق بازی رو نمی دونه و داره با نالیدن همه چیز رو خراب میکنه...یه بزرگی میگه: "راز داری اولین شرط عشق بازی است، حتی در عشق زمینی" جناب بلبل به این اصل توجه نکردن ولی آقای پروانه! این اصل رو خوب فهمیدن و درک کردن...

پروانه آرام و بی صدا، عاشقانه و با تمام وجود به دور شمع می چرخه...

اونقدر می چرخه که به آتیش شمع می سوزه...به مقام فنا می رسه...

و هیچ صدایی از پروانه شنیده نمیشه چون عاشق واقعی یه...

عاشق واقعی هیچ وقت از سختی عشق ناله نمی کنه، پروانه هیچ وقت اعتراض نمی کنه که روشنایی شمع رو نباید کس دیگه ای ببینه، چون شمع وجودش و حقیقتش روشنایی بخشه و اگه این ازش گرفته بشه خاموش میشه و دیگه شمعی وجود نداره...

یعنی پروانه اصلاً به این کارا کار نداره! فقط خودش عاشقانه دور شمع می چرخه...

عاشقانه و با تمام وجود، بدون هیچ چشم داشتی و بدون هیچ خواسته ی متقابلی...

این یعنی عشق واقعی...

در حالی که بلبل فقط مواظب اینه که هیچ کس به گل توجه نکنه...فقط همین

شاید آروم آروم عشقش فراموش بشه و بلبل از یک عاشق تبدیل بشه به یک نگهبان...

بلبل

مولوی

جناب مولوی تمثیلی دارن که حیفم اومد اونو براتون تعریف نکنم،حتم دارم تمام مولوی شناسان و مثنوی خوانان به این موضوع توجه کردند...

 

 مولوی میگه چرا بلبل صدای خوشی داره و خوب می خونه؟ چون گل معشوق بلبله!

بلبل هم مثل همه ی عاشقا غیرت داره...نمی خواد که دیگران به معشوقش یعنی خانوم گل توجه کنند!

برای اینکه حواس نامحرم ها رو پرت کنه، برای اونا با صدای خوش می خونه!! اونا به صدای بلبل توجه می کنن و از بوی گل غافل میشن!!

 

"بلبلانه نعره زن در روی گل                 تا کنی مشغولشان از بوی گل

تا به قل مشغول گردد گوششان          سوی روی گل نپرّد هوششان"

 (مثنوی دفتر ششم ابیات 700 و 701)

نیمه شعبان

 

دوباره قلب جهان به تپش افتاده... جشن آمدنش نزدیک است... پرندگان زیباتر می خوانند...


بوی سیب در فضا پیچیده...

و او می آید...و با گامهای سبزش همه جا را سرسبز و زیبا می کند...

او می آید و ماه شب چهاردهم با دیدن چهره ی زیبای او صورتش را پنهان می کند...

هر سال در نیمه ی ماه شعبان چشمهای بی قرار انتظار گامهای سبزش را می کشند تا خاک زمین زیر پایش را سرمه ی خود کنند...

کاش امسال جشن میلاد با جشن ظهور مصادف شود...

اللهم اجل لولیک الفرج

" برای تعجیل در ظهور منجی عالم بشریت صلواتی ختم کنید"